اعتراف می کنم ! سوژه کم آوردم !شما بگید در مورد چی بنویسم ؟ ! حال وحوصله عاشقی رو ندارم ، از آه و ناله کردن هم خسته شدم ، سیاست هم که آخر و عاقبت نداره . صحبت کردن در مورد مایکوباکتریوم توبرکلوزیس هم فکر نمی کنم برای کسی جالب باشه یا حتی صحبت در مورد مریضی که دیروز مرد و خانواده ش حتی براش گریه هم نکردن .....
انگار همه چیز تکراری شده...
تنهایی و بی حوصلگی و ..... تکرار و تکرار و تکرار .
چشمم افتاد به نوشته ای که زیر شیشه میز کارم گذاشتم :
هر کجا هستم باشم
آسمان مال من است (هر چند بالای سرمن فقط یک سقف ترک خورده ست )
..
من به سیبی خشنودم
و به بوییدن یک بوته بابونه
من به یک آینه...
یک آینه....
.....






