اینجا چند روز است که هی باران می آید و هوا سردش شده و آبها که یخ زده است و مه دارد کم کم همه جا را میگیرد و ما هی خوشحال میشویم و یاد آن روزها می افتیم که دانشجو بودیم و یک روز که طبقه سوم دانشکده مان کلاس داشتیم ناگهان یک عالمه مه آمد توی کلاس و چقدر خوشحال شدیم . و مه آنقدر زیاد بود که ما هیچ جا را نمی دیدیم و هی به هم میخوردیم و هی می خندیدیم و یادش بخیر ....
حالا که هوا مثل همان روزهاست و ما کارمند شده ایم دیگر نباید هی بخندیم و اصلا با کی بخندیم و به کی بخندیم ! یکی باید به خود ما بخندد که هوا سرد میشود و مردم مریض میشوند و سر ما شلوغ میشود. و ما گناه داریم و خسته میشویم .
و چقدر هوا سرد است و آن روزها که ما دانشجو بودیم و خوشحال بودیم هم هوا اینقدر سرد نبود.
یکی از مریضهای ما که سقف خانه اش داشت خراب میشد می گفت کی گفته باران برکت است و ما ناراحت شدیم و آه کشیدیم و مرد بیچاره غصه می خورد ....
اما تقصیر باران که نیست و تقصیر آسمان هم نیست و تقصیر کیست که سقف خانه مرد داشت می ریخت ؟
هنوز هم که آبها یخ زده باران می آید و هوا که چقدر سردش است ...../





