.............
حادثه ناگهان بود
شگفت ...
چشمهایی که حادثه می سازند
حرفهایی که ناتمام ماند
و کلامی که در انتها شنیده شد ....
- سلام
- من خسته ام . تمام دیشب را نخوابیدم انگار ،
آیه چندم زندگی بودیم ؟
- ما تمام سی جزء را خواندیم .
سوره آخر والفجر بود ؟
- نه ، والشمس و الضحی ...
...
ساعت یازده خوب است
- امروز ساعت یازده نداشتیم
فردا بهتر است ، یک خودکار به من می دهی ؟
- شما حالتان خوب نیست ، به پزشک نیاز دارید !
- من فقط خسته ام ، تمام دیشب را نخوابیدم انگار .
چقدر از این ارتفاع من بلندترم
چقدر تو بلندی !
- تو هم مثل من از هجوم ملخها می ترسی ؟
ملخها مزرعه را ویران می کنند .
- من دلم درخت سیب می خواهد
من فقط دو شاخه زیتون دارم .
- آیه آخر هم تمام شد .
فردا چقدر بهتر است
- من هنوز خسته ام ، تمام دیشب را نخوابیدم انگار .
بلند شو . یک فنجان چای بخور با کمی خاطره امروز !
- بیا به آسمان اعتماد کنیم . من امروز یک سینه سرخ دیدم .
- چه فکر خوبی ..
فردا به آسمان اعتماد می کنیم .